تبلیغات ای کاش .... !!

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته جهانی که تواون پول و نژاد و قدرت ،ارزش نیست جواب همصدایی ها پلیس ضد شورش نیس نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمیذاره همه آزاد آزادن همه بی درد بی دردن تو روز نامه نمی خونی نهنگا خود کشی کردن جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و طاغوت جهانی رو تصور کن بدون پر از لبخند و آزادی لبالب از گل و بوسه ، پر از تکرار آبادی تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه اگر با آوردن اسمش گلو پر میشه از سرمه تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانس تموم جنگای دنیا، شدن مشمول آتش بس کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه ی گندم بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا

اصولا دخترهای این زمونه هفت هشت نوع داداش دارند.هر کدوم از داداشاشونو هم واسه یه کاری می خوان...میرن با
داداش شماره ۱:بچه پول دار!ماشین داره!رستوران خوب میرن با هم !اینترنت ۲۴ ساعته مجانی هم به عنوان اشانتیون بهشون میده!
داداش شماره ۲:یک پسر رومانتیک!خوراک دردل بشینن نصف شبها با هم دردل کنند و گریه کنن با هم
داداش شماره ۳:بچه خلاف شر چت روم!هر پسری تو اینترنت بخواد اذیتش کنه خان داداش جون حالشو میگیره!
داداش شماره ۴:از نوع هنری!خوراک رفتن با هم به سینما و موزه!و محافل نقد فیلم!بلیط جشنواره فجرشون تضمینه!موهای این مدل داداشترجیحا بلنده!به اضافه ریشهای مدل دار!
داداش شماره ۵:خوش تیپ خوراک اینه که ببره به دوستاش پزش و بده بگه:نگاه کنید ببینید چه داداش جیگری دارم!داداش من خیلی خوش تیپه
داداش شماره ۶:بچه معروف!هر هفته پنج شنبه ها به پارتی دعوتت میکنه!رقصشم خوبه!همه مدله بلده برقصه!
داداش شماره ۷:متخصص کامپیوتر!هر وقت کامپیوترت خراب شد داداش جونت میاد برات درستش میکنه!
داداش شماره ۸:بچه مثبته..بچه مودبیه..وقتی می ری باهاش بیرون لپ هاش سرخ میشه..خوراک اینه ببری به مامانت نشون بدی بگی مامان جون این دمست پسر منه!مامانت عاشق اینجور پسراست
پسر نیستن که اصلا شاخ شمشادند!!!!!!!!

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم.
خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟
من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.
خدا خندید:
وقت من بی نهایت است...
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم:چه جیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد: کودکی شان
اینکه انها از کو دکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند
اینکه انها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست اورند.
اینکه با اضطراب به اینده می نگرند
و حال را فراموش میکنند
و بنبر این نه در حال زندگی میکنند و نه در اینده
اینکه انها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.
دست های خدا دستانم را گرفت
برای مدتد سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم:
به عنوان یک پدر
می خواهی کدام درس های زندگی را
فرزندانت بیاموزند؟
او گفت:بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه ی کاری که انها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقا یسه کنند
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب انان که دوستشان داریم ایجاد کنیم
اما سالها طول می کشد تا ان زخمها را التیام بخشیم
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.
بیاموزند که ادمهایی هستند که انها را دوست دارند
فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند
بیاموزند که دو نفر میتوانند با هم به یک نقطه نگاه کنند
و انرا متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فط انها دیگران را ببخشند
بلکه انها باید خود را نیز ببخشند
من با خضوع گفتم :
از شما بخاطره این گفت وگو متشکرم.
ایا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم

سرت و بذار روشونه هام خوابت بگیره
كودكی كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید :
امشب که سقف بی ستاره اطاقم بر سرم سنگینی میکند ماندهام که از چه بنویسم از آنهایی که در روز با من بودند و امروز رفته اند و یا از تو که همیشه حرفهایی مرا می خوانی؟
از چه بنویسم؟
از آسمانی که همیشه در حال عبور است یا از دلی که سوتو کور است؟
از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟
از خاطراتی که با تو در باران خیس شد؟
یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟
از چه بنویسم از نامه های که هیچو قت بسویت نفرستادم یا از ترانهای که هرگز برایت نخواندم؟
از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم یا ار بدرودی که هرگز بر زبان نیاوردیم؟
من عاشق بیابانی هستم که هرگز قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم من دل بسته درختی هستم که فرصت نشد اِسممان را رویش حک کنیم.....
من منتظر پنجرهای هستم که عطر تو را دو باره بمن نشان دهد....
من دیوانه ی ساقه یک پر سیاوشانم که اولین بار در خواب سپید تو رویید....
ای عشق نا گزیر اگر قرار باشد بنویسم باید در همه ی سطر های دفترم حظور داشته باشی نفسهای تو می تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند من بی قرار حرفهای که هزاران سال دیگر در یک بعد از ظهر آفتابی با من خواهی گفت من از اولین روز افرینش چشم به راه نگاه جذاب توام کی مرا می بینی
خدایا در کلبه محقر درویشان آنچنان چیزیست که در بارگاه ملکوتی تو نیست .....
چون ما چون تویی در بارگاه داریم و تو چون خودی در بارگاهت نداری .....

گلدان گلهای ارزویت یاسی

سلامی به گرمی سینجر گاز و به سردی امرسان.....
امیدوارم حال همتون خوب باشه !!!
از وبلاگ من دیدن کنید ضرر نمی کنید...
