تبلیغات
ای کاش .... !!


ای کاش .... !!


ما زیاران چشم یاری داشتیم
شنبه 12 آذر 1384
حالمان بد نیست غم کم می خوریم       
کم که نه! هر روز کم کم می خوریم
آب می خواهم، سرابم می دهند        
       عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب      
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند       
                بی گناهی بودم و دارم زدند
 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست      
از غم نامردمی پشتم شکست
 سنگ را بستند و سگ آزاد شد     
یک شبه بیداد آمد داد شد
 عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام        
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
 عشق اگر اینست مرتد می شوم       
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است     
       کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق  سردرگم شدم          
                   عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین بابی کسی خو می کنم      
        هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خجر بدست           
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست     
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
 درد می بارد چو لب تر می کنم    
طالعم شوم است باور می کنم
 من که با دریا تلاطم کرده ام       
راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
 قفل غم بر درب سلولم مزن!        
من خودم خوشباورم گولم مزن!
 من نمی گویم که خاموشم مکن    
من نمی گویم فراموشم مکن
 من نمی گویم که با من یار باش    
من نمی گویم مرا غم خوار باش
 من نمی گویم،دگر گفتن بس است  
گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
 روزگارت باد شیرین! شاد باش       
         دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
 آه! در شهر شما یاری نبود        
قصه هایم را خریداری نبود!!!
 وای! رسم شهرتان بیداد بود     
           شهرتان از خون ما آباد بود
 از درو دیوارتان خون می چکد       
          خون من،فرهاد،مجنون می چکد
 خسته ام از قصه های شوم تان     
        خسته از همدردی مسموم تان
 اینهمه خنجر دل کس خون نشد     
        این همه لیلی،کسی مجنون نشد
 آسمان خالی شد از فریادتان     
            بیستون در حسرت فرهادتان
 کوه کندن گر نباشد پیشه ام     
            بویی از فرهاد دارد تیشه ام
 عشق از من دورو پایم لنگ بود     
         قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
 گر نرفتم هر دو پایم خسته بود     
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
 هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!    
          فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
 هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!   
          هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
 هیچ کس اشکی برای ما نریخت     
هر که با ما بود از ما می گریخت 
 چند روزی هست حالم دیدنیست  
       حال من از این و آن پرسیدنیست 
 گاه بر روی زمین زل می زنم    
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
 حافظ دیوانه فالم را گرفت        
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
 ما زیاران چشم یاری داشتیم 
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم



نوشته شده توسط یاسی در شنبه 12 آذر 1384 و ساعت 10:12 ق.ظ

تصور کن
یکشنبه 1 آبان 1384

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته جهانی که تواون پول و نژاد و قدرت ،ارزش نیست جواب همصدایی ها پلیس ضد شورش نیس نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمیذاره همه آزاد آزادن همه بی درد بی دردن تو روز نامه نمی خونی نهنگا خود کشی کردن جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و طاغوت جهانی رو تصور کن بدون پر از لبخند و آزادی لبالب از گل و بوسه ، پر از تکرار آبادی تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه اگر با آوردن اسمش گلو پر میشه از سرمه تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانس تموم جنگای دنیا، شدن مشمول آتش بس کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه ی گندم بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا




نوشته شده توسط یاسی در یکشنبه 1 آبان 1384 و ساعت 07:10 ق.ظ

انواع داداش
جمعه 8 مهر 1384

اصولا دخترهای این زمونه هفت هشت نوع داداش دارند.هر کدوم از داداشاشونو هم واسه یه کاری می خوان...میرن با

داداش شماره ۱:بچه پول دار!ماشین داره!رستوران خوب میرن با هم !اینترنت ۲۴ ساعته مجانی هم به عنوان  اشانتیون بهشون میده!

داداش شماره ۲:یک پسر رومانتیک!خوراک دردل بشینن نصف شبها  با هم دردل کنند و گریه کنن با هم

داداش شماره ۳:بچه خلاف شر چت روم!هر پسری تو اینترنت بخواد اذیتش کنه خان داداش جون حالشو میگیره!

داداش شماره ۴:از نوع هنری!خوراک رفتن با هم به سینما و موزه!و محافل نقد فیلم!بلیط جشنواره فجرشون تضمینه!موهای این مدل داداشترجیحا بلنده!به اضافه ریشهای مدل دار!

داداش شماره ۵:خوش تیپ خوراک اینه که ببره به دوستاش پزش و بده بگه:نگاه کنید ببینید چه داداش جیگری دارم!داداش من خیلی خوش تیپه

داداش شماره ۶:بچه معروف!هر هفته پنج شنبه ها به پارتی دعوتت میکنه!رقصشم خوبه!همه مدله  بلده  برقصه!

داداش شماره ۷:متخصص کامپیوتر!هر وقت کامپیوترت خراب شد داداش جونت میاد برات درستش میکنه!

داداش شماره ۸:بچه مثبته..بچه مودبیه..وقتی می ری باهاش بیرون لپ هاش سرخ میشه..خوراک اینه ببری به مامانت نشون بدی بگی مامان جون این دمست پسر منه!مامانت عاشق اینجور پسراست

      پسر نیستن که اصلا شاخ شمشادند!!!!!!!!

        




نوشته شده توسط یاسی در جمعه 8 مهر 1384 و ساعت 12:09 ب.ظ


گفت و گو با خدا
دوشنبه 28 شهریور 1384

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو میکنم.

خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟

من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.

خدا خندید:

وقت من بی نهایت است...

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم:چه جیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد: کودکی شان

اینکه انها از کو دکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند

اینکه انها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست اورند.

اینکه با اضطراب به اینده می نگرند

و حال را فراموش میکنند

و بنبر این نه در حال زندگی میکنند و نه در اینده

اینکه انها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

دست های خدا دستانم را گرفت

برای مدتد سکوت کردیم

و من دوباره پرسیدم:

به عنوان یک پدر

می خواهی کدام درس های زندگی را

فرزندانت بیاموزند؟

او گفت:بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد

همه ی کاری که انها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقا یسه کنند

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول میکشد تا زخم های عمیقی در قلب انان که دوستشان داریم ایجاد کنیم

اما سالها طول می کشد تا ان زخمها را التیام بخشیم

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد

کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که ادمهایی هستند که انها را دوست دارند

فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند

بیاموزند که دو نفر میتوانند با هم به یک نقطه نگاه کنند

و انرا متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فط انها دیگران را ببخشند

بلکه انها باید خود را نیز ببخشند

من با خضوع گفتم :

از شما بخاطره این گفت وگو متشکرم.

ایا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم




نوشته شده توسط یاسی در دوشنبه 28 شهریور 1384 و ساعت 03:09 ق.ظ

یکشنبه 20 شهریور 1384
سرت و بذار روشونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره
گریم میگیره
بزار رو سینم سرت , چشمای خیس ترت
بزار تا سیر نگات کنم , بو بکشم پیرهنت
بقل کن بچسب بهم , بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی را ندارم , نزدیک تر از نفس بهم
سرت بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره
وقتی چشات خوابش میاد , آدم غماش یادش میاد
یه حالتی تو چشمات ,که عشق خودش باهاش میاد
وقتی چشات خوابش میاد , آدم غماش یادش میاد
یه حالتی تو چشمات ,که عشق خودش باهاش میاد
سرت بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریم میگیره


نوشته شده توسط یاسی در یکشنبه 20 شهریور 1384 و ساعت 07:09 ق.ظ

مادر
دوشنبه 14 شهریور 1384
كودكی كه آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید :
« می گویند كه شما مرا به زمین می فرستید ؛ اما من به این كوچكی و بدون هیچ كمكی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟!»
خداوند پاسخ داد :
« از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یكی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد كرد »
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه می خواهد برود یا نه !!
« اما اینجا در بهشت ، من هیچ كاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من كافی هستند . »
خداوند لبخند زد :
« فرشته تو برایت آواز خواهد خواند ، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی كرد و شاد خواهی بود.»
كودك ادامه داد :
« من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم ؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت :
« فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را كه ممكن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد كه چگونه صحبت كنی »
كودك با ناراحتی گفت :
« وقتی می خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم ؟»
اما خدا برای این سوال او هم پاسخ داشت :
« فرشته ات دستهایت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد كه چگونه دعا كنی »
كودك سرش را برگرداند و پرسید :
« شنیده ام كه در زمین انسانهای بدی هم زندگی می كنند . چه كسی از من محافظت خواهد كرد ؟»
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود
كودك با نگرانی ادامه داد :
« اما من همیشه به این دلیل كه دیگر نمی توانم شما را ببینم ، ناراحت خواهم بود»
خداوند لبخند زد و گفت :
« فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد كن را خواهد آموخت ؛ گرچه من همیشه در كنار تو خواهم بود »
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شد . كودك می دانست كه باید به زودی سفرش را آغاز كند .
او به آرامی یك سوال دیگر از خداوند پرسید :
« خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگویید »
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد :
« نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی می توانی او را مادر صدا كنی .»



نوشته شده توسط یاسی در دوشنبه 14 شهریور 1384 و ساعت 05:09 ق.ظ

از چه بنویسم؟
یکشنبه 13 شهریور 1384

امشب که سقف بی ستاره اطاقم بر سرم سنگینی میکند ماندهام که از چه بنویسم از آنهایی که در روز با من بودند و امروز  رفته اند و یا از تو که همیشه حرفهایی مرا می خوانی؟

از چه بنویسم؟  

از آسمانی که همیشه در حال عبور است یا از دلی که سوتو کور است؟

از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟

از خاطراتی که با تو در باران خیس شد؟

یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟

از چه بنویسم از نامه های که هیچو قت بسویت نفرستادم یا از ترانهای که هرگز برایت نخواندم؟

 از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم یا ار بدرودی که هرگز بر زبان نیاوردیم؟

من عاشق بیابانی هستم که هرگز قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم من دل بسته درختی هستم که فرصت نشد اِسممان را رویش حک کنیم.....

من منتظر پنجرهای هستم که عطر تو را دو باره بمن نشان دهد....

من دیوانه ی ساقه یک پر سیاوشانم که اولین بار در خواب سپید تو رویید....

ای عشق نا گزیر اگر قرار باشد بنویسم باید در همه ی سطر های دفترم حظور داشته باشی نفسهای تو می تواند برگ برگ دفترم را از پاییز پاک کند من بی قرار حرفهای که هزاران سال دیگر در یک بعد از ظهر آفتابی با من خواهی گفت من از اولین روز افرینش چشم به راه نگاه جذاب توام کی مرا می بینی

خدایا در کلبه محقر درویشان آنچنان چیزیست که در بارگاه ملکوتی تو نیست .....

چون ما چون تویی در بارگاه داریم و تو چون خودی در بارگاهت نداری .....

 

 

گلدان گلهای ارزویت یاسی




نوشته شده توسط یاسی در یکشنبه 13 شهریور 1384 و ساعت 09:09 ق.ظ

حرف اول
سه شنبه 8 شهریور 1384

سلامی به گرمی سینجر گاز و به سردی امرسان.....

امیدوارم حال همتون خوب باشه !!!

                                  از وبلاگ من دیدن کنید ضرر نمی کنید...




نوشته شده توسط یاسی در سه شنبه 8 شهریور 1384 و ساعت 08:08 ق.ظ
Desined By Mohamad + Alireza